اجتماعی
از تصور از فکر کردن به ......... از همه چیزای خیالی از همه حرفهایی که هیچ وقت واقعی نشدن متنفرم , متنفر از اینکه نه تو فکر نه تو قلب کسی نباشی از حرف های بی سرته که فقط علافیه از منطقی که با عادت همراه از نشخوار کردن حرفهای دیگران از اینکه تو خوبی تو هیچ وقت کم نمی یاری خسته ام آهای من کم آوردم کم کم , کم آوردم چیزی که زیاد دارم خیالاته سال جدید دیگه نمی خوام برم سرکار دیگه نمی خوام که بخوام من دیگه له شدم  دیگه نمی تونم ادامه بدم  می خوام داد بزنم می خوام پرواز کنم شایدم بخوام غرق بشم ولی در واقعیت خیلی خسته ام خسته از دل مردگی از اینکه به چشم همه تو شادی مهربونی من مهربون نیستم من دیگه من نیستم من تنهام واین هم تقصیر خودمه ابتلا به تمام ترس ها به یک طرفه بودن 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1392ساعت 12 PM  توسط نازی | 
نمی دونم دیگه چه آرزویی دارم هیچ بودن خیلی خوبه همش یه چرای بزرگ تو ذهنمه من از همه می ترسم من زود باورم بودم و حالا دیگه باوری ندارم سخت ترین لحظه هم اینه که تلاش می کنم نشون بدم همه چیز خوبه 

حال ما خوب است تو باور کن 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1392ساعت 11 PM  توسط نازی | 

خدا پرسید میخوری یا میبری؟
و من گرسنه پاسخ دادم میخورم
چه میدانستم لذت ها را می برند، حسرتها را می خورند … ؟

زنده باد حسین پناهی

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1392ساعت 8 AM  توسط نازی | 
 پدرم طی مسیر روزانه اش اکثر اوقات برای سگ ها ی ولگرد و بی خانه مان غذا می بره مخصوصاً اگر هوا سرد باشه یا برف و یخبندان چون مسیر خونه ما فضا بازه و باغ زیاده این کار رو خیلی دوست داره میگه روزی این سگ هاست  منم بعضی اوقات این کار بابام رو انجام می دم حتی الان که هوا خوبه ولگردی چه واژه سنگینی برای این سگ ها دیروز بین دو تا سگی که براشون غذا انداختم یک سگ دوبرمن بود اولش باورم نشد ولی نژاد سگ ها رو تشخیص می دم نمی دونم فرار کرده بود یا هرچیز دیگه ولی حالا ولگرد شده بود , ولگرد شدن , ولگردی , ول بودن چقدر غم انگیزه و گاهی چه حس رهایی خوبی داره بدون قید و بند ... 
+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1392ساعت 4 PM  توسط نازی | 
امروز صبح كه داشتم مي آمدم سر كار داشتم كه ماشين رو از پاركينگ در مي آوردم بيرون  علي رضا رو ديدم داشت كشيك خونه ي ما رو مي كشيد  پياده شد آمد كنارم گفت چه خوب شد كه ديدمت بدون سلام و مقدمه گفت ديروز نامزد كردم مي خواستم جزء اولين نفر رايي باشي كه مي فهمن  ديروز امدم بهت بگم بابات گفت مسافرتي پياده شدم و گفتم خيلي خوشحال شدم خوشبخت باشي يه شيريني توپول افتاديم چشم هاش هم خوشحال بود گفت در عرض يك ماه پيش امد (همون زماني كه من مسافرت بودم ) گفتم خيلي خوشحالم كردي نمي دونم ولي انگار يه باري از روي دوشم بر داشته شد فكرم آزاد شده علي جان خوشبخت باشي و بخندي تو راه خودت رو پيدا كردي من تا هزار سال آينده هم بهت نمي گفتم ازت خوشم مي آياد تو راه يه خورده حالم گرفته بود بغض داشتم و بعد خالي شدم خالي خاليه خاليه بازم تبريك
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1392ساعت 9 AM  توسط نازی | 


حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه
اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!
خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!
برمیگردم چـون
دلـتنـگـت مــی شــوم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1392ساعت 8 AM  توسط نازی | 

دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک...

به یک احوالپرسی ساده...
به یک دلداری کوتاه ...
به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...

... به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!
به یک همراهی شدن کوچک ...
به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...
به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"

به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه ! 
... به یک وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یک "من کنارت هستم "...
به یک هدیه ی بی مناسبت ...
به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...

به یک غافلگیری :به یک خوشحال کردن کوچک ...
به یک نگاه ...
به یک شاخه گل...
_دل آدم گاهی ...چه شاد است ...
به یک فهمیده شدن ...درست !

به لبخند!
به یک سلام !
به یک تعریف به یک تایید به یک تبریک ...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1392ساعت 8 AM  توسط نازی | 
از کوتهی ماست که دیوار بلند است...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1392ساعت 9 AM  توسط نازی | 

دوباره باران و شيشه هاي ماشين كه بخار مي كند و من به فكر اينكه از پشت شيشه ي بخار گرفنه چقدر سخت مي شود عابران و ماشين هاي ديگر را ديد  پس چه جوري از پشت دل غبار گرفته ام تو را مي بينم 

يادم مي رود به نصيحت پدرم در مورد اينكه شيشه ي ماشينت را كمي پايين بكش و... گوش كنم 

كاش در مورد تو هم دچار فراموشي شم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1392ساعت 2 PM  توسط نازی | 
چه خوشبختي بزرگي است...
بدبختي هاي كوچك!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1392ساعت 9 AM  توسط نازی |